تاريخ : 23 / 10 / 1392 | 13:20 | نویسنده : نير

خیلی وقته وبتو آپدیت نکردم قبلا شبها اینکارو میکردم ولی شما الان خیلی دیر میخوابی عصبانی

 ویروس لعنتی

 یه روز صبح متوجه شدم پاتو زمین نمیذاری و چهار دست و پا میری بردیمت دکتر گفت ویروسه  10 روز راه نرفتی آزمایش خون دادیم خدا رو شکر چیزیت نبود فقط دکترت گفت 2 هفته طول میکشه تا خوب بشی و چه کشیدم مااااا مردیمو زنده شدیم من از فکرت شبها نمیتونستم بخوابم  همش میگفتی بغلم کنید روزی که متوجه شدیم داری راه میری همه از خوشحالی گریه میکردند آقاجون سرماخورده بود و نمیتونستیم بریم خونشون برا همین از همه بیشتر اون ناراحت بود برا اینکه شبها بتونه بخوابه قرص میخورد روزی که فهمید شما بهتر شدی آقاجونم خوب شد خلاصه اینکه سلامتی از همه چی تو دنیا مهمتره مخصوصا سلامتی بچه ادم در اولین فرصت نذرمونو ادا میکنیم.

مطلب بالا ماله این هفته هست بقیه از دوماه پیش تا حالا یعنی 2 ماهه دارم مینویسم خجالت.

راستی  از همه دوستهای گلم که تو اون مدت که  ارین مریض بود تلفنی  یا اس ام اس یا وایبرو واتز آپو کلوپ و گروه  حالمونو پرسیدن تشکر میکنم  انشالا تو خوشیهاتون جبران کنم.

گل نازم 2 هفنه مونده  به تولدت پدر بزرگ مهربون بابایی فوت کرد 4 روز قبلشم مادر عمو سعید به خاطر همین ما که میخواستیم تولدتو این بار مفصلتر بگیرم نشد و در پست قبلی ننوشتم چون میخواستم اون پستت شاد باشه خدا بیاموزتشون.

روزها میگذزه و شما شیرینتر و شیطونتر و حرف گوش نکن تر و بازیگوشتر میشی گاهی با خودم میگم  چه خوبه فلان اخلاق پسرم  شانس آوردم گاهی میگم خداااایا چرا این اینجوری میکنه خلاصه داری بزرگ میشی و رفته رقته با شیرین زبونیهات بیشتر خواستنی تر میشی قوربونت برم.

کارهای با نمکت حرفهای بامزت دلم میخواد بخورم تمومت کنم آخه کی رو دیدی پیپی بکنه بگه: آخ جوووون پیپی ، نیشخندشب ساعت 12 بهم میگی نیر چایی بیار بابای بیچارت تا حالا از من چایی نخواستهنیشخند میگم اگه جیش کنی شلوارت دیگه بهت شکلات(داگادودولات) نمیدم میگی: نده عمو محسن میخرهنیشخند تا نماز میخونم میایی رو سجادم میخوابی بالش و لحافتم میاری نیشخند میگم بریم خونه مینا مهمونی میگی مهمون نه خونه مینانیشخند تا میخوام لالایی بخونم اول اسم پویا  پسر خاله رو میاری اخه ما یه لالایی داریم اسامی افراد خانوادمونه که یکی یکی بهشون میگیم برن بخوابنزبان خدا رو شکر الان دیگه پشت چراغ قرمزها نمیگی برو برو الان هی میگی سبز شد؟ سبز شد؟بغلعاشق مسواک زدنی ولی حموم نه این عمو پورنگم که شده خوراک تیوی ما ، تا میرم خونه ماما جون آبمیوه گیرو میاری میذاری وسط سالون پیاز میاری پوستاشو میریزی تو ماشین آآآآآآی کیف میکنی به عشق آب هویج این کارو میکنی، تا یکم تو غذا خوردنت اسرار میکنم میگی  خورد نکن یعنی اعصابتو گریه تا میخوام شعر  یا آواز بخونم میگی نخون ناراحتنفسم عشقم عاشقتم این شیرینکاریها و شیرینزبونیهات منو بیشتر از پیش بهت وابسته میکنه خدا شما رو برا من حفظ کنه.

شبهای محرم میبردیمت دسته ببینی این بود که شما عاشق زنجیر و طبل شدی و ما هم برات خریدیم و تو خونه صدای طبل گوشهامونو نوازش میکردنیشخند

تو پست تولدت یادم رفت بنویسم یکی از هدیه های ما به شما این بود که بیمه عمر (نوجوان) شما رو که از بدو تولدت باز کردیم رو ارتقاع دادیم البته دست بابایی درد نکنه.

اولین برف امسال بی صبرانه منتظر بودم چون میدونستم خیلی تعجب میکنی و خوشت میاد صبح که از خواب بیدار شدیم دیدم اونقدر برف امده که زمینو زمان تعطیل شده منتظر شدم بیدار بشی بعد برفو نشونت دادم قربون چشمای کوچولویه خواب الوت برم که گرد شده بود بعد صبحونه هم رفتیم جلوی در تا از نزدیک ببینیم .

و اما سفر 4 روزه ما به تهران بازم بدون شما

 

بابایی تهران کار داشت پیشنهاد داد تا همراهش برم منم از خدا خواسته زبان ولی این بار اصلا دلم نمییومد تنهات بذارم ، نمی تونستم ببرمت چون راهمون خیلی طولانی بود و هوا سرد بماند که نگرانی از بارش برف ناگهانی فکرمونو مشغول کرده بود که مبادا تو راه بمونیم و وقتمون تلف بشه (هر چند موقع برگشت تو زنجان به برف خوردیم 2 ساعت معطل شدیم و چقدر بهمون سخت گذشت و خدا رحم کرد ما هم مثل ماشینهای دیگه تصادف و یا چپ نکردیم )چند روز مونده بود راه بیوفتیم هی راهها رو چک میکردیم  6 ساعت مونده بود حرکت کنیم من پشیمون شده بودم این بار واقعا نمیتونستم ازت دور بشم خلاصه راه افتادیم و میانگذره  ارومیه که رد کردیم من آرومتر شدم . شما در این مدت پیش مامام جون و آقاجون بودی اینبار خونه ما ؛خاله و عمه مامان رباب هم میومدن بهتون سر میزدند دستشون درد نکنه.

 

اول اینو بگم با هرکی سلام و احوالپرسی میکردم بعدش تف میکرد تو صورتم که چرا باز آرینو نیاوردی گریه

همون روز اول نهار  کرج خونه آزاده عزیزم مهمون بودیم با بچه های کلوپ بابایی منو رسوند اونجا و خودش رفت تهران ولی بعضی از بچه ها زود رفتن تا به ترافیک نخورن  حدیث جونو سیما جونو سهیلا جون به خاطر من بیشتر موندن چون قرار بود با اونها برگردم .

آزاده مهربونم دوست نازم باورم نمیشد که امده بودم خونت  و دست پخت خوشمزتو میخوردم خوشمزه،جلوی در که دیدمت گفتم وویییییی من اینجا چیکار میکنم؟قلب بعضی از دوستان رو برای اولین بار میدیم

 بعد اینکه یخورده گپ زدیم زحمتو از خونه آزاده کم کردیمو راهی تهران شدیم یاااااااااا خدا چه روزی بود اونقدر خندیدیم تو ماشین  راهو پیدا نمیکردیم از کرج خارج بشیم و آدرس پرسیدن سهیلا که منو روده بر کرده بود  اون بوق زدناش موقع آدرس پرسیدن ،اخه مصیبت تو تهرانم گم شدیم  آخه تهران خیلی بزرگ است کلییییییییییییییییییییییییییییی بهمون خوش گذشت این بابایی 7 ماهت اونقدر زنگ زد که کجایی بیا تا آرتا توپولی که بغل من خوابیده بود بیدار شد اونقدر گریه کرد بالا اورد و منو مورد عطر و اودکلن قرار داد بماند که من خودم چقدر اوق زدم خخخخخ البته کلاه خودشو گرفتم جلوی دهنش نیشخند هیچی دیگه آخرش اقا منو پرت کرد پشت پیش سیما و حدیث خودش تنهایی نشست جلو اون خنده ها ش یادم نمیره وروجک بلا آخه بچه سهیلا همین میشه دیگهنیشخند ولی عزیزمه زحمت کشید منو گذاشت هتل ماچ به روی ماه خودشو ماشینش تا رسیدم هتل دیدم آقای بابایی نشسته لابی نگو بچم گشنش بود رفتیم شام خوردیم دست بابایی درد نکنه هتل خوشگلی رزرو کرده بود آخه مامان عاشق هتلهخجالت

 صبح روز سه شنبه بعد صبحونه بابایی منو برد خونه مریم جون  و خودش رفت دنبال کاراش  قبل اینکه  بریم تهران خاله مریم مامان هانا گلی برا سه شنبه نهار دعوتم کرده بود جای همه دنیا خالی یه پیتزا خوردم طعمش هنوز زیر دندونمه مریم سبحان و رومینا و سهیلا و گلاره جون هم امده بودند این سهیلای بیچاره رو من همه جا با با خودم بردم البته نه اینکه خودشم بدش بیاد هاااانیشخند مریم وسایل پیتزا رو آماده میکرد منم مرحله به مرحلشو تو وایبر برا اونا که نبودن نشون میدادم خیلی خوشمزه شده بود هانا هم رفته بود مهد بعد نهار مامانش رفت دنبالش وای که چقدر خوشگل الف با رو میخوند تازه انگلیسیشم بلد بود ماشاللهماچ بعد نهار همه ولو شدیم وسط سالن و کلی صحبت کردیم چه روز خوبی بود خداااا کاش هر روز میتونستم با دوستام باشم بعدشم که سهیلا جون منو رسوند هتل

همون شب سه شنبه بود که خستگی راه تازه  فهمیدم  از خستگی خوابم نمیبرد با کمال بی ادبی قرار چهارشنبه صبح رو که قرار بود بریم تهران گردی با آزاده و مائده و مریم رو کنسل کردم گریه الان خیلی پشیمونمبازندهفقط رفتم اطراف هتل کمی خرید کردم بابا هم از صبح رفته بود دنبال کاراش  بعد از ظهرم که خونه شیما جونم دوره بود مریم جون مهربون امد هتل برم داشت خیلی زحمت کشید تا ادرسو پیدا کرد رسما ماشین گرفته بود منو چجوری این بچه ها این مسیرها رو تو ماشین تحمل میکنن خدا میدونه البته بیشترش به خاطر ترافیکه و از اینجا هم بگم هر مادر تهرانی در جیبش چند تا صدا خفه کن دارد وقتی بچه بیچاره صدایش در میآید زود تنقلات در میاورند میدهند به طفلیها 

بعضیها خیلی با نمک بودند مثل گلاره که برا بار اول میدیدم دخترش که از خودش با نمکتر بودنیشخند

شیما قربونش برم خیلی زحمت کشیده بود خیلی چیزهای خوشمزه ای خوردیم اونجا هم بعضی از دوستامو برا اولین بار میدیم ماشالله من خیلی دوست دارممژه خدا حفظشان کن خیلی هم مهربان هستند عین گل میمانند باز این بابای 7 ماهه ات نگذاشت من با خیال راحت بنشینم هی زنگ میزد و میگفت بیام دنبالت نمیدونم چرا اینقدر زود ادرسو پیدا کرد و ماجرای مهمون بازی من خونه شیما تمام شد.

خاله آزاده مثل دفعه پیش برات کادو گرفته بود تا بیارمش برا شما دست گلت درد نکنه دوست مهربونمماچ خیلی دوستت دارم.

خلاصه خیلی بهم خوش گذشت شارژ شارژ شدم و انرژی دارم در حد تیم هسته ای 5+1  خدا کنه  تا مدتها اثرش بمونه چون معلوم نیست دیگه کی میرم تهران اینبار شما رم میبرم گلممممممم

شب یلدا هم خیلی بهمون خوش گذشت خدا رو شکر میکنم که امسالم  هم همه خانواده سالم و سلامت پیش هم بودیم . زهرا و مهسا و رضا نبودند ولی هر جا بودنند سلامت بودندلبخند شام با عمه اینا خونه حسین بابا بودیم بعد شام برای احیای مراسم  خونه آقاجون رفتیم

بعدشم که جمعه 20 دی  تولدم بود یه تولد 3 نفری گرفتیمو 3 روز مهمون بابایی بودیم  نیشخند سومین سالیه که با تو شمع فوت میکنم و کیک میخورم میشه تا 80 سالگیم باهام باشی؟ کیک ببریم شمع فوت کنیم بیشتر از اون از خدا عمر نمیخوام فقط آرزو میکنم خدا اونقدر بهم عمر بده که تو  رو پیش خانوادت همسرت و فرزندانت ببینم سالم و خوشبخت و موفق بابایی هم پیشمون باشه تا زود زود شمع ها رو روشن کنه البته اگه تا اون موقع دستاش نلرزه و شما عشق شمع فوت کردنو به نوه هام بدی وااااااااااااااااااااای ذوق کردم کاشکی همین الان دامادت کنمخجالت.

خدایا به اندازه همون قدر که سپاسگذارتم همونقدرم دوستت دارم یعنی بی نهایت.

 

یکی از ماهگردیهات فک کنم 26 ماهگیت بود

وقتی نماز میخونم این برنامته شیطونکاوه

هر وقت بریم اینجا همیشه روی این نیمکت میخوابی

اینها رو آویزون خودت میکنی بعد تو اینه خودتو نگاه میکنی تازه با بابایی هم همین کارو میکنی

وقتی منو بابایی رو دیدی اصلا ذوق زده نشدی  منو بابایی خشکمون زده بود بعد زود رفتیم اینا رو آوردیم شاید تحویلمون بگیری بعد امدی نشستی بغلم سرتو گذاشتی رو شونم بغل

خونه ازاده کرج این عکس از وبلاگ حدیث برداشته شده

 

پیتزاخونگی مریم جون

مهمونی خونه شیما جون

یعنی تو تهران ادم اصلا نمیتونه شئونات داشته باشه همین که فتو شاپ بلدم خیلی به خودم میبالم قهر

راستش خیلی عکسهای با حالی گرفتم از این 3 روز ولی طبق همون شئونات نینی وبلاگ نمیشه اینجا گذاشت آخه فتوشاپ هم اندازه داره میان ادمو میدزدند با این هنری که من دارم.عینک

 

یعنی تو اون مسیرها با او ترافیک شئونات میره پی کارش قربونش برم تهرونم فول بود یعنی راهنمای تهران بزرگ تو اون خلاصه بود یعنی فقط نمیدونم چرا زود زود از مجید میپرسید که کجاییم فکرشو بکن یه همچین هم وطنایی دارم مننیشخند.

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 21 / 10 / 1392 | 16:54 | نویسنده : نير

اخرین مطلب سال 91 رو   وقت نشد بذارم با کمی تاخیر سال نو رو به همه دوستان گلم و بازدیدکنندگان وبم تبریک میگم امیدوارم همه سال خوبی داشته باشیم پر از شادی و خوشبختی و سلامتی.

به یاری خدا سالم و سلامت رفتیم وبرگشتیم خیلی خوش گذشت من 4 سال پیشم دبی رفته بودم اون موقع شما نبودی من راحتر بودم ولی این بار با همه اذیتهای شما بیشتر از بار اول بهم خوش گذشت.

با عمه ناهیدینا رفته بودیم

صبحانه رو من و بابا نوبتی میرفتیم میخوردیم چون دلمون نمیومد زود بیدارت کنیم صبحانه شما رو میاوردیم اتاق سوپهای مخصوص صبحانه و فرنیهاشون خیلی خوشمزه بود وای شما بیشتر تست رو دوست داشتی، روز اول برات کالسکه خریدیم کالسکه خودت خیلی سنگین بود و چه کاری خوبی کردیم کالسکه به اون سنگینی رو برا خودم بار نکردیم البته بیشتر خودت کالسکتو میروندی بیشتر پیاده بودی تا سواره حتی اجازه نمیدادی وسایلمون رو بذاریم توش یا اویزون دسته هاش کنیم.

هر جا میرفتیم همه اذت خوششون میومد و شما به همه میخندیدی مخصوصا وقتی بهت بیبی میگفتند

چند بار تو فروشگاهها گمت کردم با اینکه خیلی حواصم بهت بود دوست داشتی خودت برا خودت بگردی بری هر جا دلت خواست از یه فروشگاه فیلمتو گرفتیم که تو ویترینشون بازی میکردی تصور کن یه مغازه با کلاس ویترین در حد وااااااااااااااااو ارین توی میترین اینورو اونور میدوید هیچی نمیگفتند ایران نیست کهابرو

قیافت خیلی دیدنی بود وقتی برا اولین بار دریا رو دیدی تا اونموقع فقط تو تیوی دیده بودی و بهش dayou میگفتی البته شهر خودمون دریا داره ها ولی قسمت نشد بچه های ما و بعد اونها ببیننش چون اونقدر خشک شده که نمیشه دیدش برا دیدنش باید تا خود تبریز رفت یعنی تا وصتهاشناراحت بر باعثش لعنت

سوار کشتی شدیم آآآآآآآآی تعجب کرده بودی تو  هتل اصلا اذیت نمیکردی سیم تلفنو رو که همون روز اول در اوردی و هیچ وقت پیدا نکردیم اخرین روز هم تیوی رو خراب کردی البته با کنترل گیر داده بودی به یخچال اونقدر روشن و خاموشش کردی یخچال یادش رفته بود ایا باید گرما بده یا سرما

یه روز بابایی رفت شارجه کاری داشت اونجا منو شما دوتایی رفتیم پاشاژ مورد علاقه من  عمه اینا هم رفتند دی تو دی .

همون اول ورودمون یه ماشین کالسکه رو اجاره کردم شما رو گذاشتم توش و هی میرفتیم بالا میومدیم پایین و شهر بازیشم رفتیم که شما فقط اونجاشو دوست داشتی  اخرشم برات بستنی خریدم که 4فقط  قاشق خوردی بقیشو خودم لونبوندم. هییییییییی یادش بخیر بعد اینکه کلی تو صف تاکسی موندیم و شما هی با اینو اون بازی میکردی و من صف رو بالا پایین میشدم اولین تاکسی ادرس هتل رو ندونست و من به خاطر اینکه ناشی بود زود پیاده شدم چون نمیخواستم تاکسی مترش بی خودی تو ادرس پیدا کردن پول بندازه و مامور های پاساژ پدر راننده تاکسی رو در اوردنند که چرا این خانوم پیاده شد هر چقدر میگفتم خودم پیاده شدم میگفتند شما بچه دار هستید نباید پیادتون میکرد بیچاره شمارشو یاداشت کردنند و بهش گفتند دیگه جلوی این پاساژ نیا

نهار رو که تو هتل میخوردیم بعد 3 ساعت استراحت میکردیم دوباره میرفتیم بیرون که 2 ساعت اولشو کارمون شده بود برا شما غذا پیدا کردن البته مثل اینجا نبود که خوردنی پیدا نمیشه همه جا پر بود از چیزهای خوشمزه که البته برا شما یخورده مناسب نبود.

عاشق هواپیما هستی و تا دلت بخواد هواپیما دیدی رو زمین و هوا صداشو که میشنیدی میگفتی هپو یه روز رفتیم یه فروشگاهی من مشغول بودم دیدم یه هواپیما برداشتی اوردی به من میگی هپو همونم برات خریدم تو هواپیما ارومیه تهران ارومیه نخوابیدی موقع رفت به تهران پسر خوبی بودی ولی تهران ارومیه آآآآآآآآآی اذیت کردی منم ای فحش میدادم به خودم که غلط کردم تا 18 سالگیت دیگه نریم مسافرت ولی تهران دبی رو خوابیدی و ما راحت بودیم

کلی برات خرید کردم والبته براااااااااااا خودم بیچاره بابایی در رتبه سوم قرار داره شایدم چهارمنیشخند

اینجا همه دلشون برات تنگ شده بود آقاجون و مامان نجیب خاله مینا رضا و فاطی امده بودن پیشوازمون البته بهتر بگم پیشوازت از فرودگاه مستقیم رفتیم خونه آقاجون که خاله شهلا زهرا مهسا و پویا و ال آی اتیش پاره منتظرمون بودنند و شما اونجا یه دل سیر ماکارونی خوردی شبم موندیم اونجا چون خیلی خسته بودیم و حال رفتن به خونه رو نداشتیم فردا ش رفتیم خونه نهار رو رفتیم خونه حسین بابا ایلین که مریض شده بود تو دبی مستیم رفتند دکتر طفلی اصلا حالش خوب نبود

خلاصه بهمون خیلی خوش گذشت امیدوارم سال خوبی داشته باشیم در کنار دوستان و خانواده مهربونمون

 

چند تا عکس میذارم ولی من توشون نیستم چون بی شئونات بودم

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : 21 / 10 / 1392 | 16:44 | نویسنده : نير

3 روز پیش تولدت بود گل نازم پنج شنبه 2 آبان مصادف با عید غدیر که یک شب مونده به تولدت اشک تو جمع بود و ذوق میکردم انگار دوباره میخواستم به دنیا بیارمت بماند اونقدر خاطره روز زایمانمو مرور کرده بودم که بهم تلقین شده بود و دلم درد میکرد و استرس داشتم و پایین شکمم تیر میکشید تاااااااااااازه انگار یه نینی هم تو شکمم تکون میخورد نیشخند والاااااااااااااااااا یچیزی تو دلم اینور و اونور میرفت و لگد میزد خجالت بعد همون اشکهای اماده چشمم که منتظر یه بهانه برای سرازیر شدن داشتند پیدا شدو آآآآآآآآآآآآآآآآآآی گریه کردم هی بوست میکردم و فشارت میدادم تو سینم و از ته دلم مامانم مامانم الهی قربونت برم میگفتم یعنی بچه آدمی زاد اینقدر شیرین میشه؟بغل

خدایا به اندازه همه دنیا به علاوه حتی اونجاهایی که نیافریدی در آینده میخوایی درست کنی و بیافرینی یعنی به اندازه همه کل جهان از شما سپاسگذارم قلب پسرم سالمه و همونی هست که همیشه آرزوشو داشتم قلب یعنی از بچگی دوست داشتم تو رو داشته باشه پسر گلم نیشخند تو خاله بازیهام مادره پسری بودم که الان هستم ماچ

امسال  تولدتو با یک روز تاخیر جشن گرفتیم روز جمعه مهمونامونم  خاله ها و دایی عمه و مادر بزرگ پدر بزرگهات بودنند رفتیم رستوران حاجی بابا شام خوردیم همون جا هم کیکتو خوردیمو خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما و  رعنا و ال آی و آیلین کلی تو رستوران بدو بدو و شلوغی کردین، اونقدر از شمع فوت کردن خوشت میاد که نمیذاشتی شمعها رو در بیاریم تا بخوریمشخوشمزه کیکت خیلی خوشمزه بود عزیزم.

بعد هم با کلی کادو و پولللللللللل برگشتیم خونه همه رفتند خونشون ما رفتیم خونه نجیب مامان تا چای بخوریم بقیه  تولدو ادامه دادیم چون بابایی مهربونت یادش رفته بود فشفشه ها رو رو کیکت بذاره ما هم دوباره گذاشتیم رو باقیمونده کیک و دوباره از نوع

اون شب خیلی خوش گذشت بهمون مخصوصا به خانواده 3 نفریمون بابات فکر میکرد پدره داماده قهقهه و من فکر میکردم خوشبخترین نیر دنیامخجالت

ولییییییییییییییییییییییی جای یه نفر خیلی خالی بود چند بار سر میز خواستم بگم ترسیدم خواهرم دلتنگ بشه اونم کسی نبود غیر از زهراااااااااااااااااااای نازنینم که تو کیش زندگی میکنه الهی خالت قربونت بره دلم برات تنگ شده کاشکی دوباره زودی بیایی یاده این افتادم هر بار کلی میگیم زهرا کی میایی؟ تا میاد ازش میپرسیم ایشالله کی میرین؟ قهقهه البته جای علی آقا هم خالی بود تا با مرتضی و زاهد بلند بلند حرف بزنند تا صداشون رستورانو بر دارهمژه

پسر دو ساله من با همه دنیا عوضت نمیکنم و به خاطرت هر کاری میکنم امیدوارم سالیان درازی برات مادری کنم مثل 120 سالقلب اولاد سالم و صالحی باشی و خدا همیشه نگهدارت باشه  همیشه فرشته های مهربون مواظبت باشن حتی حتی وقتی بغل خود من هستی ماچ

روز تولدت که رفتیم برات کادو بگیریم

روز تولدت نهارو رفتیم بیرون این تنها عکسیه که توش شبیه روح نیوفتادی از بس در حال تکون خوردنی

قبل فوت کردن داشتی آرزو میکردی عشقمممممممممممم

من خاله اینهام قلب البته زهرا و رضا و پویا و محمد تو عکس نیستد

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 5 / 7 / 1392 | 2:34 | نویسنده : نير

الان که برات مینوبسم بعد از ظهر ساعت 5 هست و شما خوابیدین 30 شهریور یعنی فردا تابستون داغ با همه خاطرات خوبش تموم میشه و وارد فصل پاییز بهترین فصل زندگی من میشیم فصلی طلایی که زندگی من رو همرنگ خودش طلایی کرد و پسر نازنینم تو این فصل به دنیا اوردم ،  تنها کار مفیدی که تو دنیا انجام دادم نیشخند مینویسم و هی بهت نگاه میکنم که مثل فرشته ها خوابیدی انگار نه انگار 20 دقیقه پیش مثل زلزله متحرک اینورو اونور میرفتی ماچ خیلی خوشحالم که پاییز رو برام دوست داشتنی تر کردی . منو پدرت پاییز ازدواج کردم (آبان) 6 سال بعد  بازم پاییز (آبان) افتخار پدرو مادر شدنو بهمون دادی عاشقتیم عزیزمقلب

تابستون امسال خیلی آتیش سوزوندی کلی خوش گذروندی بر عکس پارسال که پارک رو نمیشناختی امسال عاشقش بودی و هر روز پارک میرفتی به قول خودت باکس  عاشق باغ آقاجون هستی به قول خودت ادوو باخ  و تمام تابستونها 5 شنبه شبها میرفتیم باغ و جمعه عصر برمیگشتیم. پسر خوبی هستی ولی خیلی شیطونی میکنی و گاهی از دستت پریشون میشم عاشق آب بازی، خاک بازی، پرتاب سنگ به رودخونه یا جوب، پاره کردن دستمال کاغذی، صحبت با تلفن ساعتها، روشن و خاموش کردن چراغها، جارو کشیدن دستمال کشیدن اونم باید خیس باشه، رو شکم بابای نشستن و پریدن،ماساژ دادن،قایم موشک بازی،عاشق پراید و تراکتور و هواپیما و کلا ماشینهای بزرگ

عاااااااااشق آب هویج (آب هاویچ) آب طالبی( آبدا) و ادامس ( آمازا) هستی هر روز منو کچل میکنی و ازم آب هویج میخوایی تازه کمکم میکنی یک لیوانو نیم میخوری و همیچین کیف میکنی ادم دلش میخواد هویج بشه گاهی هم توش بستنی میزنم کلی ذوق میکنی ولی هفته ای بیشتر از 3 روز بهت نمیدم شیطان

شبها که میایم خونه سر کوچمون سوپری داریم باااااااااید بریم به قوا شما  از عمو قاقا بستنی بخریم هر چقدر میگیم دیشب 10 تا خریدم تو یخچاله دست بر نمیداری و ما کوچه رو دنده عقب بر میگردیماوه و این هر شب تکرار میشه اگه یه شب نریم عمو قاقا نگران میشه

خیلی کارات با مزه شده خیلی خواستنی شدی ماشالله هزار ماشالله با هوشم هستی از سر خیابون هر کی رد بشیم اسمشونو میگی تو ماشین اسم ماشینهای توی خیابونو میپرسی این این این یعنی اسمشو بگو همه سمندها ، پرایدها و 206 ها رو میگی گاهی تعجب میکنیم که رنگشونم عوض بشه باز میشناسی و همچنان هر روز از بالکن ماشین زباله رو تا صداش میاد  (ماش زوباله) رو نگاه میکنیم اتوبوسو نمیگم که هلاکشی اتوبوس مدرسه شده تکه کلامت برا همین هر دو هفته یه بار برات ماشین میخرم کامیون ماشین زباله اتوبوس لودر این بارم نوبت ماشین پلیسه به موتور هم موتوخ میگی که بابایی عاشق این طرز گفتنته خلاصه عشق ماشین داری ماچ عزیزم

صبح که بیدار میشی میگی نیم یو یعنی نیم رو میخوای گیدو یعنی نون پنیر گردو میخواییتشویق

قربونت برم شما از بابایی خوش غذاتری زبان اخه شما رو من تربیت میکنم زبان بازمزبان بازمزبان

از ماه رمضان شروع کردم شما رو از پوشک بگیرم تا حدودی موفق شدم هر بار میریم دستشویی جیشتو میکنی و لی پیپیتو هنوز موفق نشدم زمانهایی که ایشون تشریف میارن رو پوشک میشیگریه تمام شب بدون پوشک میخوابی اخ که چه کیفی داره البته نصف شب تا میفهمم وول میخوری میبرمت دستشویی این اصلا کیف نداره چون از خواب خوش باید بگذرمخجالت  جالب اینجاست اگه بیرون باشیم جیشتو نگه میداری تا نبردمت دستشویی نمیکنی ولی تو خونه راحتی اگه بیاد و من غفلت کنم تشریفشو میریزی بیرونگریه

از حموم که میارمت بیرون تا حوله رو سرت گذاشتم میگی شربت بغل اونم بادرنجبو مژه

یک ماه پیش خونه مامان نجیب  که تازه خونه تکونی کرده بود اونم اساسی رفتی  تو اتاق  جیش کردی منو بابایی زود قایمش کردیمو رفتیم طبقه پایین چون تابستونها خنکتر میشه اونجا میشینیم 3 ساعت بعد تا امدیم بالا رفتی دست مامانمو گرفتی بردی اتاق گفتی:  ماماجی من جیش اینهاشش  من اینجوری شدمخجالت و اینجوری ساکت هم خندم میگرفت هم نمیدونستم چی بگم فرشم تازه شسته بودن مامانم چیزی نمیگه بهت ولی من پنهان کرده بودم اخه بچههههههه کلافهالهی قربونت برم من.

این چندمین روزه که دارم مینویسم نیشخند اخه نیست مطلبم طولانیه نیشخند

عزیزم جند شب پیش امدم کلی مطلب اضافه کردم زدم عدم نمایش تا کاملش کنم با عکس ولی سیو نکرد که نکرد الان هیچی به ذهنم نمیرسه دیر آپ کردنم همینا رو داره

عکس میذارم اگه چیزی یادم افتاد میام مینویسم

گوشت اماده میکنی برا کباب تا بریم باغ بخوریمش

اینجا هم داری میپزیشون عزیزم

 باغ آقاجون نزدیک فرودگاهه هواپیماها از بالای باغ رد میشن پنج شنبه شبها که میریم باغ فردا صبحش بعد صبحانه نزدیکیهای 12 ظهر میریم درست جایی می ایستیم که هواپیما میخواد بره رو باند تا فرود بیاد البته بیرون فرودگاه چون دیوار داره عاشق هواپیمایی البته منو بابایی هم نیشخند اینم یکی از تفریحهای ما شده

شیر میخوری به گاوها نگاه میکنی

عسلم داره سیب زمینی سرخ کرده میخوره که باباش براش سرخ کرده

عاشق هر چیزی که بتونی ازش بالا بری درخت، ماشین،دیوار

قربون اون شلوارکت برم که بابای تا سینت کشیه بالا بغل

به این کار خطرناکی که  بابایی میکنه و مامان نجیب ازش میترسه شما havooo میگی یعنی هوا

 بابایی فرصت طلب اونقدر دوست داره یکی پشتشو ماساژ بده پسر کوچولوی من این کارو براش میکنه

خودت همشونو ردیف میکنی بعد میشینی بینشونبغل برا همشونم اسم گذاشتی

 مامان جون  نمیدونم چه لذتی داره  اخه  این کار بزرگ که شدی برام بگو لبخند

 هر روز 10 بار میگی آب هاویج بابایی زنگ میزنه اول میگی بابا هاویج یعنی هویج بخر با اینکه یخچال پره

اول یکم پیاده باهاش بازی میکنی بعد سوارش میشی اونم نه یک دور ولی مسئولش هیچ وقت پول دور دومی رو از نمیگیره پسر شیرینم

یعنی به هر چیزی که گرده و حول محور خودش میچرخه یا حتی گرد نیست ولی میچرخه علاقه داری

مغازه بابایی هر کاری دلت خواست میکنی عاشق این کاری و کلی کیف میکنی

این دستگاه پز یا کارت خوان بیچاره تا خونمونم  هم امد تازه کارتم میکشی

بابایی یه عالمه از اینها داره اینم ماله شما ماچ البته فرداش بردناراحت حیف شد چون شما رو چند لحظه یه جا میخکوب میکرد

امیدوارم پاییز خوبی داشته باشیم هر روزمون طلایی هر روزمون سرگرم کننده هر روزمون عشق و هر روزمون اینجوری بگذره که منو دق بدی با کارهای خطرناکی که میکنی و  سالم و سرحال باشی و هیچ روزم بدون و هیچ روزم بدون نظر پر لطف و محبت خدای مهربونم نگذره .

و ماه دیگه که تولدته و از الان هیجان دارم و دل تو دلم نیست انگار میخوام دوباره به دنیا بیارمت فکر کنم تا اخرین روز زندگیم روز به دنیا امدنتو فراموش نکنم خدایا چقدر شما مهربونی شکرت و این محبتت رو شامل حال هر زنی بکن.

اهان اینم فراموش نمیکنم که چند تا از روژهای مارکمو با خاک یکسان کردی یادم باشه وقتی برا خودت مردی شدی تحصیلاتتو تموم کردی و صاحب شغل و درآمدی شدی (انشالله)  ریش در اوردی و دوست دخترهایی برا خودت داشتی خجالت مردی که مادر بهت افتخار کنه و بوی تن مردانتو حس کنه وقتی که صدای بم و کلفتت منو به خودم بیاره که پسر کوچولوی روژ خراب کنت حالا برا خودش پهلونی شده  اونموقع یادت بندازم تا برام عوضشو بخری زبان .

خدا جونم از همه نعمتهات سپاسگذارم





[موضوع : ]
تاريخ : 22 / 5 / 1392 | 17:55 | نویسنده : نير

دیروز عید فطر بود ماه رمضان خیلی سریع گذشت مثل همیشه  با اون حال و هوای محشرش و به ما خیلی خوش گذشت چون هیچ افطاری رو خونه نموندیم ماه پر برکت و خوشگلی بود ولی تموم شد خداااا جونم خونه زندگیت آباد زحمت دادیم خدایا شکرت که قسمت کردی یه ماه رمضون دیگه ای رو هم مهمونت باشیم

تابسونو نصف کردیم و تقریبا هر روز پارک میریم اگه هم دوتایی نریم شب با بابایی میریم ماه رمضونو که هر شب پارک بودیم وای که شبهای قشنگی بود

این رو زها خوب غذا نمیخوری و همه چی رو با نوک زبونت مزه میکنی اگه خوشت نیومد نمیخوری من دلم میخواد نوک زبونتو  بخورم تا راحت بشم از حرص غذا نخوردنت خوشمزه

همه چی میگی ولییییییییییییییی  هنوز جمله بندی نداری

عاشق لودری و به خاطر پل سازی روگذر و زیر گذرهای انبوهی که تو شهرمون داره اتفاق میوفته و همشونو تو مسیر  خونمونه خیابونها پر لودر و کامیون و خاک بردار و... برا همین ما خیلی کیف میکنیم و مثل مهندسای ناظر میستی نگاه میکنی

تا صدای ماشین بزرگ بیاد یا هواپیما باید زود ببرمت بالکن ببینیش تو آسمون هواپیماهایی رو میبینی که ما اصلا متوجهشون نمیشیم قربونت برمممم

اونقدر کارات و شیرین زبونیات با نمکه و زیاد شده که میتونم بگم الان تو زندگیم منبع شادیم فقط شمایین

1 ماهی میشه که تقریبا نصف  روز بدون پوشک هستی و حتی تمام شبو. قصدم باز کردن پوشک برا همیشه نیست فقط چون هوا گرمه دلم برات میسوزه چون عرق میکنی و منو میکشی تا همه جیشتو تو دستشویی بکنی

عاشق باغ آقاجونی و بهش میگی ادوو باغ تا میرسیم اونجا میگی بریم گاو پیدا کنیم و ببینیمش و صداشو در میاری   رفته بودیم باغ عمه  ناهید اونجا هم گوسفند دیدی و بهش بز میگفتی و صداشو در میاوردی که خیلی خنده داربود یه شبم موندیم.

تو یه پست جداگونه دایره لغاتی رو که به کار میبری رو مینویسم.

یه شب حسین بابا که طبق معمول هر شب ماه رمضون میرفت مسجد برا نماز و چون شما عاشق نماز و مسجدو اذانی از بابایی خواستم شما رو هم با خودش ببره ولی بعد نماز چون میدونستم نمیذاشتی کسی مهرش پیش روش باشه حسین بابا و بابایی میگفتند همه به کارهای شما نگاه میکردنند و کسی به حاج اقا توجه نمیکرد کلید جا کفشی همه رو بر میداشتی ولی میدونستی که کدوم ماله کیه و ماله هر کی رو به خودش پس میدادی خنده آییییی بدو بدو کردیو کلی ثواب بردی زبان

هر جا نماز خوندت بگیره همون جا شروع میکنی به نماز خوندن حتی روی آسفالت و سیمان

عاشق بازی کردن با موهام هستی عزیز دلم مخصوصا وقتی خیسن شونه رو میگیری دستت و موهامو شونه میکنی . عاشق دستمالی هستی که خیس باشه میندازی دور گردن کوچولوت و برا خودت بازی میکنی. رو شکم بابایی ترامبولین میکنی قایم موشک بازی میکنیم و هر بارش همون جای قبلی قایم میشی؛ وقتی غذا درست میکنم میایی از کابینت پایینی برام زرد چوبه و نمکو میدی تا به غذا بریزم هر بارم میگی: مامان بیا غذوووووو اینو ماچ

تو ماشین میذارمت صندلی خودت بشینی ولی نمیذاری کمربنددتو ببندم بعد اینکه راه افتادیم مسیرمون طولانی شد یا تو ترافیک موندیم راه میوفتی توی ماشین اینورو اونور رفتن میایی جلو میشینی یا از پشت شیشه عقب بیرونو نگاه میکنی یا میای میشینی رو کنسول بین دو صندل کنار خودم اونقدر با نمک میشیم بغل رو صندلی جلو هم میشینی کمربندتو میبندم زودی حوصلت سر میره میخوایی بری تو صندلی خودت یا هم میری رو کنسول میخوایی شیشه سقفو باز کنی حالاااااااااااا من چجوری با این فعالیتهای شما رانندگی میکنم خدااااااااااااا داند البته همون اول کار یه شیر توت فرنگی میدم دستت مثل  مهماندار هواپیما که اولش پذیرایی میکنن خنده

21 ماهگیتو تموم کردی و وارد 22 ماهگی  شدی  و کم مونده تا 2 سالت بشه الهی مامان قربونت بره عسلم فندوقم جوجه بلبل خونم الهی همیشه ور دل مامانی باشی عاشقتم دوستت دارم والسلام

اینجا خودت گفتی :مامانی عکسسسسسسسسس منم عکس گرفتم ازت عزیزیم اونقدر شیرین گفتی عکس که باغبان پارک گفت: خانوم تو رو خدا از این بچه عکس بگیرین

این همون ماشینیه که تو بهار تهران دیدم نخریدم برات گفتم گرونه امدم زنجان جریمه شدیم برا سرعت غیر مجاز یه روز رفتم برات اسباب بازی بخرم دیدمش و خریدم  به کوری چشم اون مامور راهنمایی رانندگی  قهقههدر عکس موجود بوفه کمد خالی میباشد چون شما هر روز خالیش میکنی مامان شب پرش میکنه تازه خیلی از اسباب بازیهاتو جمع کردم گذاشتم تو کمد درش چسب زدمشیطان چون باهاشون بازی نمیکنی منم کنار گذاشتمشون تا موعدشون بیاد و برات جذابیت داشته باشننیشخند با یه تیکه اهن گرازه خیلی بهتر بازی میکنی تا با ماشینات

خیلی دوستت دارم عزیزم خدا شما رو برا من حفظ کنه چون بدون شما میمیرمقلبماچ

خدایا متشکرم به خاطر همه چی

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 20 / 4 / 1392 | 1:36 | نویسنده : نير

 9 تیر با ماشین خودمون رفتیم تهران چون بابایی سامسونگ کاری داشت از منم خواست تا باهاش برم تا تنها نره منم بعد کلی تفکر متفکر تصمیم گرفتم برم  هم برا خرید هم برای دیدن دوست جونام . و شما موندی پیش مامان نجیب و خدا میدونه که چجوری ازت جدا شدم هی چشمام پر میشد و هی به خودم دلداری میدادم  گریه شما رو اول به خدا بعد به مورد اعتمادترین کسم سپردمو رفتیمممممممم.

بعد 8 ساعت رسیدیم تهران اول هتلمونو پیدا کردیدم خیلی هتله خوشگلی بود بعد رفتیم فست فود پیدا کنیم اونقدر وسواس نشون دادیم تا ساعت 12 شد اخرش یه جایی رو رضایت دادیم و شام خوردیمو برگشتیم هتل.

دوشنبه 10 تیر بعد اینکه صبحانه رو تو هتل خوردیم بابایی رفت دنبال کاراش و من رفتم 7تیر برا خرید ساعت 1 برگشتم هتل خواستم نهار رو هتل بخورم منوشونو نگاه کردم دیدم دلم برنج و کباب و ... نمیخواد فست فود میخواستم مثل دیشب زبان نهارمو خوردم و آماده شدمممممممممممممممممممممم برممممممممممممممم دیدن کسانی که 3 ساله آرزوی دیدنشونو داشتم تا اون روز فقط عکسهاشونو دیده بودم چه ذوقی داشتم یکی از بهترین روزهای عمرم بود از حدیث عزیزم تشکر میکنم که خیلی زحمت کشیده بود و به خاطر من بچه ها رو دور هم جمع کرده بود ماچقلب

و چه حس و تجربه خوبی بود تو هتل اماده شدن با سهیلای نازنینم قرار گذاشته بودیم بیاد دم هتل دنبالم تا با هم بریم و اون لحظه رو که چشمم به آرتامهرو سهیلا افتاد هیچ از خاطرم نخواهم برد بماند که 5 دقیقه اولو سهیلا به جای کلر بخاری ماشینو روشن کرده بودنیشخند خخخخخ قربونش برم انگار سالهاست باهم دوست بودیم به آقا مجید زنگ زده میگه : مجید عشقم نشسته پیشم قربونت برم اونقدر افتخار کردم و آقا مجید حسودیش شد باااااااااااااور کنید اینو در مکالمه 8 ثانیه ای که داشتم باهاشون فهمیدمنیشخند

و بعد بقیه دوست جونامو دیدم و فهمیدم که تا به حال همشون ارزش دوست داشتن  بودنند در حد عاشقی قربون همتون برم زحمت کشیده بودیید به نیر پارتی تشریف آورده بودید نیشخند  و از آزاده عزیزم که به خاطر من از کرج امده بود و هانا که تا 40 دقیقه غریبگی کرد بعدش یخاش آب شدو آآآآآآآآآی نانای کرد طفلی آزاده رو همون جلوی در هنو کفشاشو در نیاورده بود گیر انداختم و بوس بارونش کردمخجالت

حدیث جونم زحمت کشیده بودنند خوراکی های خوشمزه ای درست کرده بودنند فقط به خاطر مناااااااانیشخند

سهیلا جون باز زحمت کشید و منو رسوندند بعدشم با بابایی رفتیم تهرانگردی . از بهار برا شما لباس خریدم تا دست خالی نیام .

خوش به حالتون که همیشه میتونید دور هم باشید و همدیگرو زود زود ببینید از این به بعد هر بار قرار گذاشتید دلم میگیره و هواتونو میکنمگریهعاشقتونمماچماچماچماچماچماچ

و جای آرین چقدر خالی بود ولی خیلی بهم خوش گذشت سه شنبه هم صبح راه افتادیم تا برگردیم شهرمون و با ز ذوق داشتم چون قرار بود پسرم نفسم عمرم تمام زندگیمو ببینم و لحظه ای که منو بابایی رو دیدی چقدر خوشحال شدی و ازت ممنونم که این مدت اصلا مامان نجیبو  اذیت نکردی و سراغ ما رو نگرفتی تا من مجبورم بشم همون ساعت با هواپیما برگردم   با اینکه خیلی شلوغی تونستی پسر خوبی باشی آآآآآآآآآآآی قربونت بریم منو بابایی.

 

 

رادین قلدر مجلس بود عاشق این کارش بودم اینجا چشمهای آوا رو نگاه کنید چه گرد شده چون قبلش رادین شیرشو از دستش گرفته بود

رادین اینجا  به میزبان زور میگفت

حمله به سوی یک جعبه شکلات

عاشق این طرز نشستنشم

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 8 / 4 / 1392 | 0:03 | نویسنده : نير

بعضی از دوستان حاشیه ساز من میگن بچه باید 21 رو تموم کنه تا بشه 21 ماهه مخصوصا ننه بنیتا و ننه پندار ولی من دوست دارم همون اولین روزی که 21 رو شروع میکنی بگم 21 ماهته حداقل این یه حقو دارم تو زندگی نیشخند

بابایمان از راه ابریشم امد و پروازشو 6 روز جلو انداخت تا زود برگرده امد با کوله باری از سوغاتی سوغاتیهایی که آموختنمان  دوست بداریم چشم به راه بودن را  نیشخند سوغاتیهایی که 70 درصد سایزشون کوچیه برا طفل یکساله گریه اخه من اینو کجای دلم بذارم  این بار اولش نیست آااا هر بار همین کارو میکنه میگم مگه تو سایز بچتو نمیدونی میگه:10 روزه  ندیده بودمش میگم عوضش 2 ساله که میبینیش کلافه

تازههههه هر چی تو بازار دیده با wechat  برام عکسشو فرستاده همون لحظه  دیدم و بارها تاکید  کردم سایز  بزرگ بخریا آخ با این حال دستش درد نکنه قهر

این مدت که بابایی چین بود ما هم اینورو اونور مهمون بودیم و بیشترشو خونه مامان نجیب چون دایی اکبر خونشو تعمیر میکرد اونها هم اونجا بودنند یعنی 3 ماهه که اونجان و شما و رعنا کلی با هم آتیش سوزوندین وقتی شما دو تا وروجک با هم باشین استراحت برا من حرامه و بیشتر آتیشا رو تو روشن میکنی خلاصه این مدت برامون هم خوش گذشت هم بد و من این بار خیلی اذیت شد. تمام این مدت فقط 3 بار سراغ باباتو گرفتی ولی روزی که رفتیم فرودگاه پیشواز بابا همچین چسبیده بودی بهش و میترسیدی یک لحظه ازت دور بشه قربونت برم گلمممممممممم بابایی هم همچین میچلوندت که انگار از بدو تولد ندیدتت قلب ما هم که به دست دادن افاقه کردیمخجالت

اونقدر کارات با نمک شده دلم میخواد بخورم تمومت کنم و راحت بشمزبان از دستت  وقتی خواب الودی اونقد  کارات با نمکه امروز از خواب که بیدار شدم دیدم بی خودی شارژم از خود راضی گفتم یه قهوه برا خودم درست کنم و این پدیده رو که خیلی کم اتفاق میوفته رو جشن بگیرم  نیشخندیهو دیدم با بالشت امدی جلوی در آشپزوخه دراز کشیدی برداشتمت بردم تو جات گذاشتم و همون لحظه خوابت برد یبارم  از خواب بیدار شدی با چشمهای بسته موتورتو میروندی نمیدونم نگران بشم یا نهناراحت ولی خیلی با نمکی میشه ماچ 

وقتی میبرمت پارک موقع برگشتن دیگه نا ندارم راه برم و حتما باید همرام کمکی داشته باشم یا مامان نجیب یا مامان ربابه  اگه هم موتوزتو نبریم پارک دیونم میکنی  اگه بازارم بریم میگی: مامان باز ماش یعنی صندوق عقبو ماشیتو باز کن ماشینو بده همون موتورت

دایره لغاتت روز به روز بیشتر میشه ولی هنوز جمله بندی نداری 17 - 18 تا دندون داریماچ

عشقی عشق یعنی خود عشق همون توی عشق یه عشق واقعی عشقی که نمیمیره زیاد میشه کم نمیشه گم نمیشه دل ادمو نمیزنه  با هر نفست ضربان قلبم تنظیم میشه و امید به زندگیم بیشتر میشه خدایا  پسرمنو برام حفظ کن همه بچه ها رو برا مادراشون نگهدار .

مثلا قایم موشک بازی میکنیم و شما قایم شدی بابایی پیدات کنه

با این موتور تو پارک ادمها رو درو میکنی اصلا نگاه نمیکنی که کسی از جلو میاد یا نه  همه میکشن کنار برات راه باز میکنند گاهی بشکونت میگیرن که من اینجوری میشمکلافه یا بوست میکنن این آقا کنار گلها نگهبان پارکه شما میری تو گلها اون هیچی نمیگه چون میبینه من نمیذارم میگم اقا بهش سوت بزن با سوت اون زود میایی بیرون ولی اخیرا به اونم اعتناء نمیکنی

صبح رفتیم پارک هیچکی نبود اونقدر خوب بود با لباسهای خونگی بدون دنگ و فنگ اماده شدن

خونه حسین بابا اینجا میگی میخوایی تو سبزیها بازی کنی فکر میکردی چمنه حتی یه بار رفتی توش  و به پشت خوابیدی یو اسمونو نگاه میکردی

اونقدر دوست داری دستاتو بذاری تو جیبت من قربونت برم اینجا روزی بود که ایران و کره بازی داشتند

شما و دختر دایی رعنانیشخند سر هر چیزی با هم دعوا میکنید و شما بیشتر سر سنگینی میکنی

سبزیهایی که مامان نجیب پاک کرده بود همه جای حیاط پخش کردید

دختر دایی رعنا 24 ماهه

در انتظار بابایمان

میگفتی: مامانی بابا اونه هپو بیااااااا بابا بیاااااااا   هپو یعنی هواپیما

این عکس ماله امروزه 6 تیر 92 اون موتور ابیه رو بابایی برات اورده تا اون موتور زرده برا بیرونت باشه این برا خونه ازم آب میخوایی تا بهت میدم میریزی رو موتورت اینم از عادت بد تو حیاط بازی کردن که فکر مکینی ابو هر جا میتونی بریزی مثلا میشوریش بعد از رو اب رد میشی با موتور یه حالی میکنی که نگو

 

خدایا به خاطر همه نعمتهات سپاسگذارمماچ

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 20 / 3 / 1392 | 14:55 | نویسنده : نير

این پست در یک طول  3 هفته نوشته شده یا اصلاح شده یا اضافه شده مطلب پاک شده فقط خدا میدونه چقدر سخت بود این آپدیت یا بهتر بگم آپدیر به دیرزبان

بعد اخرین پستی که وبلاگت گذاشتم یعنی همون ماه شما یه سرماخوردگی داشتی

یه مدتی هم کم اشتها شدی که پدرم در امد بعدش خدا رو شکر بهتر شد همون فروردین تولد بابایی بود که هیچ کادویی براش نخریدیمنیشخند ایشالله همیشه سالم باشه سایش بالا سر منو شما

اردیبهشت واکسن داشتیم که برا منو بابایی کابوسی بود ولی خدا رو شکر خیلی اذیت نشدی فقط روز دوم یکم بی طاقتی میکردی و پاتو میکشیدی

همون ماه یه اسباب کشی بی خودی  داشتیم به یه خونه خیلی خوشگلتر  که دوباره برگشتیم سر خونه اولمون و متوجه شدم این خونه رو من خیلیییییییییییییی دوست دارم و نمیخوام ازش برم خونه ای که میخواستیم بریم خیلی خوب بود حیاطم داشت ولی با اینکه آپارتمان نبود خیلی سر و صدا داشت اونطور که مشخصه ما زاده شدیم فقط برا طبقه بالا نمیتونیم کسی رو بالا سرمون تحمل کنیمابرو

 هر کی بهم میرسه میگه خدا به دادت برسه عجب بلایی شده پسرت

دستت به اب سردکن یخچال نمیرسه قاشق دراز میکنی تا ازش اب بریزی شدید اهل خاله بازی هستی و با وسایل اشپزخونه بازی میکنی برا خودت اشپزی میکنی تازه بهم میگی تو قابلمت قاقا  و آب بریز ، صندلیت یا میزتو میاری میچسبونی به میز ارایش من وسایل آرایشمو بر میداری و ارایش میکنی عاشق رژ زدن و کرم زدنتم کرم خودتم میشناسی و بعد حموم میگی کرم یعنی کرم بزن

عاشق ماشین پراید سفید هستی چووووووون ماشین ادوو (بابای من)که بهش حاجی هم میگی پرایده  تا میریم خونشون کارمون فقط اینکه تو حیاط بشینیم تو ماشین. یه بلایی سر ماشین بابا زاهد میاری  تازه میتونی ماشین رو روشن کنی و بعد میخوایی دنده رو پایین بکشی که راه بیوفتی که نمیتونیییییییییینیشخند اهنگهای مورد علاقتو زدیم به سی دی تا تو ماشین باهاش حال کنی و گاهی باهاشون میرقصی و بشکن میزنی از پنجره ماشین دولا میشی بیرون و هر کاری میکنم نمیتونم بیارمت تو اخه صندلی ماشینتو که استفاده نمیکنی که مادر

از دستت همه کشوها رو چسب زدم ، وقتی میگی مامان آب آب که میدم بهت میگی من من یعنی خودم بخورم تا میدم بهت میری آشپزخونه میشینی کنج دیوار و میریزیش زمین بعد باهاش اب بازی میکنی میگی دایو دایو یعنی دریا درست کردی زیر بغل میزنی تو دهنت توی چشمت هنوز نفهمیدی ما اونو کجامون میزنیمآخ  پارکینگ بازی میکنی میگی در گاراژو باز کنید من با موتورم بیام تو بعد درو ببندید بعد باز کنید برم بیرون اونم همه درها رو یه خورده بسته باشه قبول نمیکنی

هر چی میبینی میگی من من حتی شده که تو پارک دوچرخه بچه مردم رو از دستش گرفتیم سوار شدیم

شدیدددددددددددد به مو کشیدن بچه های مردم علاقه درای تا یه چیزی بخوایی ندن بهت موهاشونو میکشی اونم چه کشیدنی 3 نفر نمیتونن بچه مردمو از دستت نجات بدن مخصوصا موهای دختر دایی بیچارت رعنا رو اونقدر کشیدی که من همیشه مثل سایه دنبالتم که نکنه باز موهاشو بکشی

قشنگ میتونی با موبایل منو بابا کار کنی و گالری عکس رو پیدا کنی بعد بشینی فیلمهاو عکسهای خودتو ببینی ،  موبایل بابایی رو هی خراب میکنی ذاتا بابایی دنبال بهونه هست موبایلشو عوض کنه ، عاشق نماز خوندن هستی تا اذان میده میگی اذو نماز تازه میتونی اذان هم بگی ولی فقط کلمه نماز رو با اهنگ میخونی خجالت بعدشم میگی نماز قبول

هر چی بخوایی بهت بدم بعدش میگی مرسی و من این ادبتو به رخ بابایی میکشم که ببین چی تربیت کردم اخه بابایی گاهی یادش میره تشکر کنهخجالت

هر چی رو خراب کنی با اهنگ خاصی میگی اوه اوه بعد که میگم کی این کار رو کرد میگی عمو

خونه مامان بزرگها و خاله مینا که عاشقشی میریم خیلی شرمنده میشم چون خیلی خراب کاری میکنی تو خونه اشون همه چی گم میشه شکسته میشه خراب میشه خونه خاله مینا ساعتو شکستی البته رو دیوار بود هااااااااااااتعجب بعد میگن کی شکست ارین ؟میگی اوه اوه رضا یعنی پسر خاله رضا شکسته که تبریز دانشجو هست جالب اینکه رضا خودش ازت پرسید ارین ساعتو کی شکسته ؟گفتی: عمو بعد دیدی نه عمو هم اونجاست با شهامت زدی به سینت و گفتی من من بعدشم برا خودت دست زدی

مثل طوطی هر چی میگیم تکرار میکنی میتونم بگم همه کلمه ها رو میدونی و تکرار میکنی ولی جمله سازیت هنوز کامل نشده عاشق نیر ماما گفتنتم گاهی نیرم میگی تازه فهمیدم اسمم چقدر قشنگ بودهخجالت

عاااااااااااااااااااشق آبگوشت و نیمرو و ماکارونی هستی

سر اجاق که می ایستم غذا درست کنم میایی میگی نیر ماما مکی یعنی ماکارونی درست میکنی یا درست کن عاااااااااااااشق ماکارونی هستی گاهی صبح ساعت 10 ازم ماکارونی میخوایی و من برلت درست میکنم

بعد پی پی هم میگی نیر ماما پیپیش و زود میری می ایستی جلوی حموم یعنی بیا مونو بشور گاهی هم دوروغکی  میگی تا بریم حموم آب بازی کنی

موهات اونقدر بلند شده بود که همه فکر میکردنند دختری تا بردیمت اریشگاه و یکم موهاتو کوتاه کردیم  ماشالله ماشالله رشدش زیاد یعنی هر 1 ماه به یک ماه کوتاهی لازم داری

چند روز پیش در اتاق رو رو خودت قفل کردی نیم ساعت طول کشید تا بیرونت بیاریم من نتونستم درو باز کنم به بابایی زنگ زدم امد درو شکست تا شما رو بیرون بیاریم اونقدر گریه کرده بودی که داشتی از حال میرفتی از شانسمون چراغ اتاق روشن نبود و اون شب رعد و برق میزد و شما میترسیدی. اینه میز آرایشمم که شکستی عکسشو میذارم برات

روز مادر امدو رفت نه خودم نه  مامانای  خودمون کادو نداشتیم چون اسباب کشی میکردیم و نشد بریم خرید

 ولی در عوضش روز پدر  دو تا کادوی خیلی خوب گرفتیم برا پدر و مادر بزرگهاتو کلی

امروز و دیروز تعطیل بود رفته بودیم باغ اقاجون  کلی بهت خوش گذشت الانم خوابیدی و من با 3 ماه تاخیر امدم به روز بشیم میدونم کلی مطلب یادم رفت بنویسم.

23 م بابایی باز  میره چین ناراحتیم که تنها میشیم ابرو خوشحالیم که سوغاتی میاره خجالت

این عکسها ماله 18-19-20 ماهگیته نفسم

اینجا 18 ماهته هفته سوم فروردین

با هم خیلی عکس گرفتیم ولی این تنها عکس قابل قبول بود داشتم به شما میگفتم به دوربین نگاه کن

مدل خوابیدنت رو این گربه بیچاره و مدل لباس پوشیدنت و یه چیزهای دیگت تو حلقمخجالت اینجا 19 ماهته

آینه میز آرایش رو شکستی کنار میز ایستادی آینه رو هل  دادیی جلو چرا؟ چون میخواستی کیف آرایشمو از پشت آینه در بیاریکلافه

از این به بعد 20 ماهگیته قربونت برم

خوشمزترین کبابی بود که عمرم خورده بودم چون تو بادشون زده بودی چشماشووووووماچ

طالبی بستنی میخوری بعدشم میگی به به بعدم گرسنت شد گفتی هم هم ساعت 12 شب برات غذا درست کردم در عرض 6 دقیقه لبخند

 

قلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچ

خدایا از همه نعمتهات سپاسگذارم

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 13 / 12 / 1391 | 0:19 | نویسنده : نير

ای گل نازم الان که برات مینویسم  عصر جمعه هست ساعت 7  شما و بابایی رو فرستادم خونه مادر بزرگ پدری تا یخورده استراحت کنم خیلی خستم حوصله ندارم بی خودی نمیدونم چرا شاید بدنم ضعیف شده چون اصلا به خودم نمیرسم آشپزخونه رو از دیشب تعطیل کردم فقط برا شما غذا درست میکنم و خودمون از بیرون میخوریم رستورانها و فست فودها غذاشونو کم کیفیت کردن اصلا بهم نچسبید.

  دو روز بود که صبح با بابایی میرفتیم و  بعد شام بر میگشتیم  خونه مامان نجیب بودیم.  دیروز رو از صبح تا شب خونه بودیم دیشبو خوب نخوابیدم  بعد نهار هم تا خواستیم بخوابیم شما بیدار شدی و من الان اینجوریم خمیازه اینجوری هم هستم کلافهو اینجوری افسوس و گریهو نگران وشیطان خلاصه چه مرگمه نمیدونم

خونه رو خونه تکونی کردم  تموم شد میخوام خونه تکونی دلمو بکنم ولی نمیشه ناراحت شاید برا همین کلافه هستم چون حتما باید این کارو بکنم خیلیییییییییییی مهمه برام خصلتو خوب میدونم تا کاری رو که دلم میخواد بکنم ولی نتونم اروم و قرار نخواهم داشت حتی اگه 3 سال طول بکشه اره گلم این یکی از اخلاقهای بد مامانه بی خیال بودن رو بلد نیستم نباید زندگی رو سخت گرفت تو زندگی به یه ورم رو باید زیاد بگم زبان

  خیلی حواص پرت شدم تصمیم دارم در یک مطلب سوتیهای خودمو بنویسمخنده ماشین آقاجونو تو حیاط پارک کردم کلید ماشینو گذاشتم تو جیبم امدم الان 2 روزه بی ماشین شدن بارها و بارها اب گذاشتم تو کتری تا برا خودم چای درست کنم امدم دیدم ابشو کشیده میدونی گلم مامان خیلی چایی خوره ولی در حسرت یه چای داغ موندم.

با اینکه من به تغذیه شما خیلی میرسم و خیلی نکاتو رعایت میکنم ولی این مامان خودم از بس غذای شما رو بهم سفارش میده که من کلافههی میگه بادوم میدی بچه بخوره بادوم بریز تو فرنیش لیمو شیرین میدی بهش شما هم به عملیات اب لیمو گرفتن میگی فیس فیس و یه صبح یه شب یکی براش اب بگیر اییی خدااااااا

میگه ببرش پارک هر روزززززززززز با خودت خوراکی بردار مخصوصا سیبو و موز رو خیلی تاکید میکنه گریه تو پارک  بده بخوره بچه چند روز پیش   شما رو بردیم پارک آآآآآآآآآآی کیف کردی بماند که تو پارک به پسر که زانوی غم بغل کرده بود میرفتی و ادای گریه کردن در میاوردی یعنی این جوان داره گریه میکنه اونم با تعجب به شما نگاه میکرد که این بچه چرا داره گریه میکنه الکی

وقتی بهم مامانی میگی اونقد اروم میشم روزی هزار بار باعث میشی بخندم راستی امروز فهمیدم اگه من روزی 100 بار نبوسمت میمیرم شما هم از من یاد گرفتی هی از لبام میبوسی از پام از دستم الهی مامان سر تا  پا وجودش رو فدات کنه البته این عادتو کاشکی ترک کنی چون همه چی رو خوشت امد میبوسی کفش ، تو نمایشگاه فرش فرشها رو میبوسیدی، بلوز بچه ای که تو پارک بود ، پای آقاجونو که بهش ادوو میگی به مامان نجیب هم اجوو میگی

چند روزه  میرم خرید  یه اخلاق مامانتم اینه که وقتی چیزی میخره باید یه بار ببره تعویضش کنه عادتمه البته از وقتی با بابات ازدواج کردم اینجوری شدم ابرو

این روزها اونقد دوست دارم آسمونو نگاه کنم همیشه نزدیکیهای عید این حس بهم دست میده عاشق هوای بهارم میدونم  این بهار بهمون خیلی خوش میگذره انشالله . شما هم بزرگ شدی مثل بهار گذشته نیست که آویزون من باشی الان برا خودت یه پا ادم بزرگ شدی رو دو تا پات راه میره راهم چه عرض کنم بیشتر شبیه دویدنهبغل

الان بابات اس ام اس داده بیداری گفتم اره زنگ زده میگه میام دنبالت  والا من میخوام تنها باشم یه خورده مغزمو رو سایلنت بذارم طفلی مغزم سوت میکشه اون قسمتش که مربوط میشه به منطق خراب شده  خخخخخ میخوام به تو فکر کنم وقتی خونه نیستی هی چشمم دنبالت میگرده هی کارات میاد جلو چشمم و باز میخندم قلب ای اویمین (evimin) نشسه قوربان اولوم گیرده گوزلرین مارل پارچاسه، فیستیک 

میدونم این ننه پندار اینو بخونه میگه نیر ترجمه لطفا . اینها قربون صدقه های من برا پسرم به زبان ترکی بود

برم دوش بگیرم اماده بشم بابایی بیاد دنبالم بریم خونه رباب جون. راستی تازگیها تو حموم گریه میکنی این از وقتی شد که به مامان بنیا الناز پز دادم که ارین از حموم خوشش میاد ای خدا چرا من خودم بچه خودمو چشم میکنم اخه این چندمین باره توبه هم نمیکنم

مامانی بعد ابن مطلب  یه پستم میذارم برا این ماه به عنوان اخرین مطلب سال 91 بعدشم میریم سال جدید انشالله به امید روزهای خوب و خوش پر از سلامتی و دلخوشی برا همه به خصوص برا 75 میلیون نفر ایرانی   تحریم شده هسته ای الهی این هسته بخوره تو سرمون که باعث اینهمه گرونی شده خوب سیاسی شد دیگه من برم تا سران فتنه نشدم

راستی اقای بد غذا این کم غذا شدنتم از یه طرف اعصابمو خراب میکنه لطفا غذا بخور خواهش میکنم جون مامانی تو رو خدااااااااااااااااااااااااااااااا فرشته

 


خدایا به خاطر همه نعمتهات سپاسگذارم





[موضوع : ]
تاريخ : 6 / 12 / 1391 | 0:27 | نویسنده : نير

عزیزترین کسم تو دنیااااااا اصلا اذت معذرت نمیخوام که نمیرسم وبلاگت رو اپ کنم نیشخند خوب نمیذاری که مادر تقسیر خودته از بس خستم میکنی دیگه حوصله هیچ کاری نمیمونه برام وقتی هم که خوابی از خستگی نفسم نمیکشمدروغگو  از ماه تولدت به اینور ارین نگوووووووووو بلا بگوووووو . چهارده ماهگیت به خوبی خوشی گذشت کارهای زیادی یاد گرفتی کلمه های زیادی رو بلد شدی بگی ماچ مامان تنبلت حتی برای شب یلدا مطلب نذاشت میدونی پسر گلم میخوام از این به بعد خاطراتت رو تو یه دفتر خاطرات بنویسم البته اگه دوستای مامانی اجازه بدن بازنده اینجا هر از گاهی مطلب یا عکس بذارم چیکااااااااااااااااااااااااار کنم سختمه گریه

یه روزی از روز های خدا  صبح بیدار شدی صبحانه خوردی و یک ساعت بعد صبحانه که همیشه شیرتو میخوردی دیگه شیر نخوردی و برای همیشه با شیر خشک خداحافظی کردی گریه ولی من سرتو کلاه میذارم و تو خواب بهت شیر میدم چشمک من که به فکر این بودم شما رو چند ماه بعد چجوری از شیر بگیرم خودت زحمتشو کشیدی ولی از اون روز به بعد غذا هم نمیخوری و من خیلی غصه دار شدم گریهگریه شما شیر منم به همین راحتی ول کردی پستونکتم همینطور امیدوارم به همین راحتی از پوشک گرفته بشی یعنی یه روز خودت پوشکتو باز کنی و دیگه نبندم وووووووو در ضمن خودتم کثیف نکنی هاااااااا و الا میگیرم جدآبادتو پوشک میکنم قهر

تا میبینی گاز روشنه و غذا روشه میایی و گازو خاموش میکنی و من هی چک میکنم که نکنه ببندی و بعد بازش کنی یا خاموش کنی و من نفهمم و بدون غذا بمونیم خنده

قبلا هر کی اسباب بازیتو از دستت میگرفت چیزی بهش نمیگفتی تا اینکه بابایی طی یه دوره کلاسهای فشرده بهت اموزش داد که سرت بره ولی وسایلی که ماله تو هست از دست ندی با کلمه قاطع منه ابرو

هر چی از زمین بر میداری میذاری تو دهنت از یه تیکه نخ دندان گرفته تا پیچ . عاشق وسایل برقی هستی هر جا میریم جای وسایل برقیشونو حفظ کردی یه راست میری سراغشون . یه عروسک داری خودت اسمشو گذاشتی بیبی تا میرسیم خونه یا از خواب بیدار میشی سراغشو میگیری ههههه این عروسک جای دستمال کاغذی بیش نیست خجالت خوب اگه یه پسر عروسک بازی کنه از این بیشتر نمیشه مژه

کلماتی که به کلمات قبلی اضافه شده:

گوی: یعنی گوسفند - گل - کولر

موی: مبل - مو- موز هههههههه میبینی اینها رو نزدیک به هم تلفظ میکنی 

اپس: اسب

ادو : آقاجون ---- zeza رضا ----------- مینا : مینا ----- میمد محمد---ششع :شهلا

منه: ماله منه ---------- دودود : ماشین

ماه:ماه که عاشقشییییییییییییی کارمون شده پیدا کردن ماه  از اسمون

بدو بیا -------بیا -----------نه و NO هم میگی

انو: انار

اره و افتاد

جون رو هم این اخیرا به کلماتت اضافه کردی

 

و چیزهای دیگه ای که یادم نمیاد

مامان فکر نکنی این مطلبها رو یک روزه در یک ساعت نوشتم اینها در 2 هفته نوشته شدنابرو الان که وارد16 ماهگی شدی آآآآآآآآآآآآآآی نق میزینی ای نق میزنی مادرررررررررررررررر دارم دیونه میشمکلافه

 

اییییییییییی گل نازم اونقد خوشگل و با ناز مامانی میگی روزی هزار بار جانم میگم سیر نمیشم میگیرم محکم میبوسمت سیر نمیشم مینشونمت تو بغلم صورتمو میکشم به موهای نرمت ایییییییییی کیف میکنم یه کارهایی میکنی در اوج عصبانیت ادم خندش میگیره بشر تو فرشته ای؟ الهی همه وجودم فدای یه پلکت

دعا میکنم همه زنهای دنیا  لذت مادر بودن رو بچشن ( یه الهی آمین از ته قلبت بگو) قلب

میخوام  یواش یواش خونه تکونی رو شروع کنم چون سال نو نزدیکه امسال تعطیلات نوروز میریم مسافرت و این اولین مسافرت ما با شماست خدا کنه اذیت نکنی.

خدایا از تو به خاطر همه نعمتهات سپاسگذارم بوس به روی ماهت

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد